مردی مرغک کوچکی را صید کرد.مرغک به سخن آمد و این چنین با صیاد گفتگو کرد


که:من شکم تورا سیر نمی کنم چون بدن ضعیف و نحیف و کوچک دارم،لهذا از خوردنم صرفنظر کن و من در عوض سه موعظه و نصیحت به تو می کنم:اولی را در دست تو،دومی را پس از آزادی در بالای بام،و سومی را بالای درخت!
صیاد قبول کرد. مرغک در دست صیاد نصیحت اولش را کرد و گفت: هیچ سخن خلاف عقل را قبول نکن! 
صیاد آزادش کرد،ومرغک بالای بام نشست و گفت:دوم بر چیزی که از دست دادی افسوس و اندوه نخور!
سپس مرغک به طرف درخت پرواز کرد و فریاد زد:

بدبخت!در شکم من یک مروارید ده مثقالی بود!! آن را از دست دادی!
صیاد در غصه و پشیمانی فرو رفت و گفت:لا اقل نصیحت سوم را بگو.
مرغک جواب داد:به نصیحت اول و دوم من خوب عمل کردی که حالا نصیحت سومی را نیز بگویم؟!
چون همه وزن بدن من سه مثقال نیست چطور عقل تو  قبول می کند که مروارید ده مثقالی در شکم من باشد!!

دوم بر چیز از دست رفته افسوس خوردی ، گفتن نصیحت سوم به تو چه فایده ا ی خواهد داشت؟